سی و یکم خرداد 1385
ناگهان صداي پرطنيني از آسمان شنيده شد:
چه مي خواهي؟
-اي خدا نجاتم بده
واقعا باور داري كه مي توانم نجاتت دهم؟
- البته كه باور دارم
اگر باور داري طنابي كه به دور كمرت بسته است پاره كن !
يك لحظه سكوت ... .
اما مرد تصميم گرفت با تمام نيرو طناب را بچسبد.
گروه نجات مي گويند: روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند. بدنش از طناب آويزان بود و با دستهايش محكم طناب را گرفته بود در حالي كه او فقط يك متر از زمين فاصله داشت.
چه مي خواهي؟
-اي خدا نجاتم بده
واقعا باور داري كه مي توانم نجاتت دهم؟
- البته كه باور دارم
اگر باور داري طنابي كه به دور كمرت بسته است پاره كن !
يك لحظه سكوت ... .
اما مرد تصميم گرفت با تمام نيرو طناب را بچسبد.
گروه نجات مي گويند: روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند. بدنش از طناب آويزان بود و با دستهايش محكم طناب را گرفته بود در حالي كه او فقط يك متر از زمين فاصله داشت.

نوشته شده توسط پسرک در ساعت | لینک
|
بیست و چهارم خرداد 1385
....خواستم بگويم كه
فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه
فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه اين ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه فاطمه است....
فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه
فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه اين ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه فاطمه است....

نوشته شده توسط پسرک در ساعت | لینک
|
